در اين سراي بي کسي ~ کسي به در نمي زند
به دشت پرملال ما ~ پرنده پر نمي زند
يکي ز شب گرفتگان ~ چراغ بَر نمي کند
کسي به کوچه سارِ شب ~ درِسحر نمي زند
نشسته ام در انتظارِ ~ اين غبار بي سوار
دريغ کز شبي چنين ~ سپيده سر نمي زند
عزيز، عزيز، عزيزانم ~ عزيز، عزيز، عزيزانم
گذرگهي است پر ستم ~ که اندر او به غير غم
يکي صلاي آشنا، ~ به رهگذر نمي زند
چه چشمِ پاسخ است از اين ~ دريچه هاي بسته ات؟
برو که هيچ کس ندا ~ به گوش کر نمي زند
نه سايه دارم و نه بر، ~ بيفکنندم و سزاست
اگرنه بر درخت تر، ~ کسي تبر نمي زند
شنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۴
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر