چهارشنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۸۴
قدرت رمان از دیدگاه میلان کوندرا
تلقی رمان به عنوان هنر به این معنی است که یک رمان قوی تنها در شرایط جهانیـای که این هنر در آن واقع شده میتوان مورد ارزیابی قرار بگیرد، بنابراین، با نگرش منطقهای کاملاً مغایر است. این مغایرت تا اندازهای که در مورد ملتهای بزرگی که به علت غرور و تکبر به هر آنچه در ورای مرزهای آنها قرار گرفته بیاعتنا هستند،نیز صادق است؛ بلکه دربارهی ملتهای کوچکی که با رجوع به خرده-فرهنگهای کوتهبینانه محلیشان انسانهای خلاق را تحت فشار قرار میدهند و تا آنجایی پیش میروند که اگر هم کسی بخواهد جسارت پیدا کند که از آن فرار کند، او را خائن بخوانند.
دوشنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۸۴
جمعه، شهریور ۰۴، ۱۳۸۴
دریچهی به جهان!
از کارتيه برسون، يکی از بهترين عکاسان جهان، نقل شده که گفته است "عکاسی يعنی طوری به جهان نگاه کنيم که گويی اولين بار است آن را می بينيم." منبع
دوشنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۸۴
سادهنویسی یا فاخرنویسی!
سادهنویسی با سادهانگاری در نوشتن فاصلهای بس بعید با هم دارند. در علم نشانهشناسی و به باور رولان بارت زبان یک امر نامتعین است، یعنی به مرور زمان تغییر میکند. با این اوصاف در بررسی کار شاعران و نویسندگان معاصر میبینیم گاهی چنان اصراری بر واژههای مهجور و از یاد رفته میرود که به نظر میرسد زبان در گذشته زبانی فاخرتر و قابل اعتناتر از زبان امروزیست. جالب اینجاست که استادی که صاحب کرسی ادبیات فارسی در سوربن بود، زبان شعری شاعری را فاخر و دیگری را سست و روستایی میدانست!! تنها به این استدلالی که ذکر شد. بد نیست قسمتی این نوشتهای سیدعلی صالحی رو بخونید:
«زبان فاخر، زبان کتابت، زبان آرکائیک، و هر آن چه تاکنون در این حوزه به ما آموختهاند و در یک تعریف جامع به «زبان شعر» ملقب شده است، برای زمانهی ما چیزی جز تقلب عقل در نارسائی بیان شعر نبوده و نیست. زبان شعرـ با اشاره به شعب مختلف آن ـ به کانکریت کلمات منجر میشود و این عین زبان استبداد است، هر چند خود لایهای از پوستههای پنهان و پرقدرت زبان پارسی باشد. ما از این زبان فاصله گرفته و به زبان ساده، زبان صمیمی، زبان گفتار، زبان مردم، زبان معیار، و هر آنچه در پیش رو داریم (نه در پشت سر) آگاهانه علاقه نشان میدهیم...»
«زبان فاخر، زبان کتابت، زبان آرکائیک، و هر آن چه تاکنون در این حوزه به ما آموختهاند و در یک تعریف جامع به «زبان شعر» ملقب شده است، برای زمانهی ما چیزی جز تقلب عقل در نارسائی بیان شعر نبوده و نیست. زبان شعرـ با اشاره به شعب مختلف آن ـ به کانکریت کلمات منجر میشود و این عین زبان استبداد است، هر چند خود لایهای از پوستههای پنهان و پرقدرت زبان پارسی باشد. ما از این زبان فاصله گرفته و به زبان ساده، زبان صمیمی، زبان گفتار، زبان مردم، زبان معیار، و هر آنچه در پیش رو داریم (نه در پشت سر) آگاهانه علاقه نشان میدهیم...»
یکشنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۸۴
کمی کلمات قصار!!
باید شخص لایق ستایش باشد ولی از آن بگریزد.... فنلون
با حکیم ستیزگی مکن ، با لجوج مباحثه منمای ، با اهل تهمت مصاحبت مجوی.... خواجه نصیرالدین طوسی
بهترین وظیفه پدری اینست که فرزند خود را نه برای روزگار گذشته و روزگار کنونی ، بلکه برای روزگار آینده تربیت بکند.... سعید نفیس
با حکیم ستیزگی مکن ، با لجوج مباحثه منمای ، با اهل تهمت مصاحبت مجوی.... خواجه نصیرالدین طوسی
بهترین وظیفه پدری اینست که فرزند خود را نه برای روزگار گذشته و روزگار کنونی ، بلکه برای روزگار آینده تربیت بکند.... سعید نفیس
شنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۴
جمعه، مرداد ۲۸، ۱۳۸۴
این روزهای من
این روزها خیلی گیجم. راه که میرم انگار به در و دیوار میخورم. خوابم هم که... خلاصه چی بگم، سکوت سرشار از ناگفتههاست! میگن یا عاشق شدی یا عاقل!. باور کنید هیچکدام از این مواهب بر من نازل نشده! فقط میدونم که گیجم. یه آدمی رو فرض کنید که سرش خورده به یه جایی، حالا هی دور خودش میچرخه. این حدیث این روزهای منه. ببخشید که وبلاگ رو به روز نمیکنم. همین روزها مطلب ساختار و معنا رو میزارم.
پر کن پیاله را / کین جام آتشین/ دیری ست ره به حال خرابم نمیبرد/این جامها ـ که در پی هم می شود تهی_ /دریای آتش است که ریزم به /کام خویش،/ گرداب می رباید و، آبم نمی برد!
■
من، با سمند سرکش و جادویی شراب،/ تا بیکران عالم پندار رفتهام/ تا دشت پر ستارهی اندیشه های گرم/ تا مرز ناشناختهی مرگ و زندگی/ تاکوچه باغ خاطره های گریز پا،/ تا شهر یادها.../ دیگر شراب هم جز تا کنار بستر خوابم نمی برد.
■
هان ای عقاب عشق/!از اوج قلههای مهآلود دور دست / پرواز کن به دشت غمانگیز عمر من آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد/! آن بی ستارهام که عقابم نمی برد!
■
در راه زندگی،/ با اینهمه تلاش و تمنا و تشنگی،/ با اینکه ناله می کشم از دل که: آب... آب /! دیگر فریب هم به سرابم نمی برد! پر کن پیاله را ...
فریدون مشیری
پر کن پیاله را / کین جام آتشین/ دیری ست ره به حال خرابم نمیبرد/این جامها ـ که در پی هم می شود تهی_ /دریای آتش است که ریزم به /کام خویش،/ گرداب می رباید و، آبم نمی برد!
■
من، با سمند سرکش و جادویی شراب،/ تا بیکران عالم پندار رفتهام/ تا دشت پر ستارهی اندیشه های گرم/ تا مرز ناشناختهی مرگ و زندگی/ تاکوچه باغ خاطره های گریز پا،/ تا شهر یادها.../ دیگر شراب هم جز تا کنار بستر خوابم نمی برد.
■
هان ای عقاب عشق/!از اوج قلههای مهآلود دور دست / پرواز کن به دشت غمانگیز عمر من آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد/! آن بی ستارهام که عقابم نمی برد!
■
در راه زندگی،/ با اینهمه تلاش و تمنا و تشنگی،/ با اینکه ناله می کشم از دل که: آب... آب /! دیگر فریب هم به سرابم نمی برد! پر کن پیاله را ...
فریدون مشیری
چهارشنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۴
و قلب برای زندگی بس است!
فقط برای این فلش زیبا میتونم این شعر شاملو رو بنویسم:
روزی ما دوباره کبوترهایمان راپیدا خواهیم کرد / و مهربانی دست زیبائی را خواهد گرفت.
■
روزی که کمترین سرود/ بوسه است / و هر انسان/ برای هر انسان برادریست.
■
روزی که دیگر درهای خانهشان را نمیبندند/ قفل افسانهئیست/ و قلب برای زندگی بس است.

/A Romantic Story
Theodore Ushev
از سایت: هادی تونز
روزی ما دوباره کبوترهایمان راپیدا خواهیم کرد / و مهربانی دست زیبائی را خواهد گرفت.
■
روزی که کمترین سرود/ بوسه است / و هر انسان/ برای هر انسان برادریست.
■
روزی که دیگر درهای خانهشان را نمیبندند/ قفل افسانهئیست/ و قلب برای زندگی بس است.

/A Romantic Story
Theodore Ushev
از سایت: هادی تونز
سهشنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۸۴
یه مجله
این روزها داریم تغییراتی در سایت پنجره ایجاد میکنیم، مثلا میخواهیم که به صورت مجلهای الکترونیکی با چند نویسندهی ثابت و نویسندههای مهمان، طراحیش کنیم و البته به شکل آکادمیک و متکثر آن پایبند میمانیم. اما مشکلاتی که برای سیستم مدیریت آن و استفاده از یک نرمافزار مدیریتی مثل مووبیلتایپ یا هر چیز دیگری که احتیاج ما را بر طرف سازد، حسابی درگیرمان کرده. البته اگر پول خوبی داشتیم این کار این قدر پیچیده نمیشد. بهرحال ما که نمیتوانیم هزینهای برای این کار صرف کنیم پس منتظریم تا خودش درست شود!!.
از همین الان دوستانی که میتونن در این مجله مطلب بنویسند و با ما همکاری داشته باشن(البته بعداً چارچوبی را که باید مطالب بر اساس آن باشد توضیح خواهیم داد) و یا در طراحی و نصب نرمافزار کمکی کنند، حتماً خبرمان کنند که مطمئناٌ کارساز خواهد بود. فعلا هم فکر کنم بخاطر این وضعیت نتوانم وبلاگ را به روز کنم. البته بخش دوم دربارهی داستان: ساختار و معنا، نصفه و نیمه آمادهس، ویرایش نهاییش تموم بشه تو وبلاگ میزارمش.
از همین الان دوستانی که میتونن در این مجله مطلب بنویسند و با ما همکاری داشته باشن(البته بعداً چارچوبی را که باید مطالب بر اساس آن باشد توضیح خواهیم داد) و یا در طراحی و نصب نرمافزار کمکی کنند، حتماً خبرمان کنند که مطمئناٌ کارساز خواهد بود. فعلا هم فکر کنم بخاطر این وضعیت نتوانم وبلاگ را به روز کنم. البته بخش دوم دربارهی داستان: ساختار و معنا، نصفه و نیمه آمادهس، ویرایش نهاییش تموم بشه تو وبلاگ میزارمش.
یکشنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۸۴
روشنفکر یا دیندار!
روشنفکر یا دیندار؟ نخستین لازمهی روشنفکری داشتن تفکر نقادانه است.و اولین شرط دینداری تعبد مطلق. یوسفی اشکوری در ادامهی بحث تجدید و تجددخواهی در ایران که توسط بیبیسی دنبال میشود، به این مسئله پرداخته است. او با جدا کردن تفکر اعتزالی از اشعری، معتزله را دارای سازگاری بیشتری با عقل نقاد میداند. او در ادامه اساس کار روشنفکران دینی را اعتزالیگری و تشیع قدیم میداند که از صدسال پیش بر این پایه( می خواهند عقل را وارد دين بکنند. هم پذيرش دين و هم احکام دينی را عقلانی بکنند(.
پرسشگر با اشاره به آرای آرامش دوستدار در کتاب امتناع تفکر در فرهنگ دینی که اندیشیدن در دین را امری محال می داند، و اشعری و معتزلی ندارد، این پرسش بنیادین را به میان میکشد که واقعاً دین با ارزشهای ثابت و قوانین از پیش تعیینشده و تغییرناپذیر میتواند مورد چون و چرای عقل قرار گیرد؟ به نظر این محال بزرگی است، چرا که در اندیشه میتوان بر آنچه که پایهی تفکر و مورد شک و نقد متفکر قرار گرفته است، شورید و دست به وضع آرای متفاوت و حتا متضاد با آن زد؛ اما دین چنین اجازهای به دینداران میدهد آیا؟
پرسشگر با اشاره به آرای آرامش دوستدار در کتاب امتناع تفکر در فرهنگ دینی که اندیشیدن در دین را امری محال می داند، و اشعری و معتزلی ندارد، این پرسش بنیادین را به میان میکشد که واقعاً دین با ارزشهای ثابت و قوانین از پیش تعیینشده و تغییرناپذیر میتواند مورد چون و چرای عقل قرار گیرد؟ به نظر این محال بزرگی است، چرا که در اندیشه میتوان بر آنچه که پایهی تفکر و مورد شک و نقد متفکر قرار گرفته است، شورید و دست به وضع آرای متفاوت و حتا متضاد با آن زد؛ اما دین چنین اجازهای به دینداران میدهد آیا؟
شنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۴
در اين سراي بي کسي ~ کسي به در نمي زند
به دشت پرملال ما ~ پرنده پر نمي زند
يکي ز شب گرفتگان ~ چراغ بَر نمي کند
کسي به کوچه سارِ شب ~ درِسحر نمي زند
نشسته ام در انتظارِ ~ اين غبار بي سوار
دريغ کز شبي چنين ~ سپيده سر نمي زند
عزيز، عزيز، عزيزانم ~ عزيز، عزيز، عزيزانم
گذرگهي است پر ستم ~ که اندر او به غير غم
يکي صلاي آشنا، ~ به رهگذر نمي زند
چه چشمِ پاسخ است از اين ~ دريچه هاي بسته ات؟
برو که هيچ کس ندا ~ به گوش کر نمي زند
نه سايه دارم و نه بر، ~ بيفکنندم و سزاست
اگرنه بر درخت تر، ~ کسي تبر نمي زند
به دشت پرملال ما ~ پرنده پر نمي زند
يکي ز شب گرفتگان ~ چراغ بَر نمي کند
کسي به کوچه سارِ شب ~ درِسحر نمي زند
نشسته ام در انتظارِ ~ اين غبار بي سوار
دريغ کز شبي چنين ~ سپيده سر نمي زند
عزيز، عزيز، عزيزانم ~ عزيز، عزيز، عزيزانم
گذرگهي است پر ستم ~ که اندر او به غير غم
يکي صلاي آشنا، ~ به رهگذر نمي زند
چه چشمِ پاسخ است از اين ~ دريچه هاي بسته ات؟
برو که هيچ کس ندا ~ به گوش کر نمي زند
نه سايه دارم و نه بر، ~ بيفکنندم و سزاست
اگرنه بر درخت تر، ~ کسي تبر نمي زند
اشتراک در:
پستها (Atom)